Tanhayi


...

ارسال شده در چهارشنبه 25 آذر 1388 - چهارشنبه 25 آذر 1388 و ساعت 06:37 ب.ظ

نگاهت کرد ویرانم غریبه

زدی آتش به ایمانم غریبه

در این آتش صفایی رخنه کرده

که کرده مست دورانم غریبه

مرا هرگز مخواه این گونه تنها

که مرغی زیر بارانم غریبه

بیا با یک پیاله در دو دستت

به شبهای غزل خوانم غریبه

همان رازی که در دل خاک کردی

من از چشم تو میخوانم غریبه

تورا آغاز خواهم کرد روزی

اگر چه رو به پایانم غریبه

دلم بیمار عشقت گشته اما

چه خواهد شد نمی دانم غریبه


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


کاش

ارسال شده در جمعه 8 آبان 1388 - جمعه 8 آبان 1388 و ساعت 12:21 ق.ظ

کاش  کنارم بودی ، کاش میتونستم تو رو در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
 
باورم نمیشه که از من اینهمه دوری و فاصله بین من و تو بیداد میکنه....
 
کاش می تونستم دستات رو بگیرم و با تو به اوج خوشبختی برم....
 
کاش میتونستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
 
دلم بدجور هوای تو رو کرده عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو آواره ترینه

ای بهترینم....
 
باورم نمیشه ، این همه فاصله بین من و تو غوغا کنه
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبامون طوفان به پا میکنه
 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم رو از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
 
میکردی....
 
باورم نمیشه ، سخته باور کردنش ، با نبودنت در کنارم انگار
 
تو این دنیا تنهای تنهام .... بی کس ، بی نفس ، میرم با همون پاهای خسته ، تو جاده ای
 
 که به اون سوی غروب خورشید ختم میشه....
 
 کاش  تو کنارم بودی.... اونوقت دیگه هیچ آرزویی از خدا نداشتم....
 
سخته ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
 
بیایی...

دلم بدجور برات تنگه ...


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


به امید

ارسال شده در پنجشنبه 30 مهر 1388 - پنجشنبه 30 مهر 1388 و ساعت 10:27 ب.ظ

 

به امید تو دل به آسمان بستم

به یاد تو به آسمان نگاه میكنم

به عشق تو شب ها را تا سحر بیدار میمانم

مینویسم درد دلم را تا فردا برایت بخوانم

به هوای تو به آسمان تاریك خیره میشوم تا شاید چهره زیبای تو را ببینم

واقعیت این است كه دلم برای تو تنگ شده

حقیقت این است كه دلم به انتظار دوباره دیدن تو نشسته

دلتنگ چشمهایت

دست های  مهربانت

به لحظه ای می اندیشم كه بتوانم پرواز كنم

و به سوی تو بیایم

تازه فهمیدم كه چقدر تو برایم عزیز و مقدسی

ای سرچشمه خوبی ها و پاكی ها

به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شدم

چشم های بهانه گیر، دست های  خالی ،شانه های پر از نیاز

نه یك لحظه، نه یك روز، حرف از یك عمر دلتنگیست

انگار عمریست كه دلتنگم

ساده تر بگویم دلم میخواهد كه  همیشه در كنارم باشی


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


.....

ارسال شده در سه شنبه 31 شهریور 1388 - سه شنبه 31 شهریور 1388 و ساعت 08:04 ب.ظ

خیلی وقته بغض تو گلومه

حرفات قبل از جدایی روبرومه

نتونستم فراموشت کنم 

تو دلم به سادگی خاموشت کنم

نشد بری از یادم  واسه همیشه

خواستم دل بکنم اما دیدم نمیشه

چه سخته عزیزت تنهات بزاره

بره و روی تموم خاطراتت پا بزاره

اره رفت :

اما نگفت بی اون چی میشه روزگارم

یادم اومد :

یه روزی گفت که تنهات میزارم

از وقتی رفتی صدایه گری هامو کسی نشنیده

کسی دیگه بعد تو به بغض صدام نخندیده

بعد تو برم به بارون چی بگم

بگم رفت اونیکه مال بود

بگم نشنید صدای گریه هامو اونیکه عاشقم بود

رسم زندگی همینه لعنت به رسم زندگی

چه رسمی تو بری و من بودم تو اوج اوارگی

ای روزگار با توام تویی که بد نوشتی برای من

خودت سختی کشیدی بفهمی چی کشیده قلب پر درد من

این اخرین حرف منه :

رفتی خدا پشت و پناهت عزیزم ...


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


خدا...........

ارسال شده در دوشنبه 30 شهریور 1388 - دوشنبه 30 شهریور 1388 و ساعت 12:11 ق.ظ

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ 

  بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

 خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی

  اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟ 

  خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ 

 من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن 

  من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

  خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته 

 زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره 

  اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره 

 خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت 

خدا میمیرم ولی منتظرش میمونم تو قبر تا قیامت...


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


عشق

ارسال شده در شنبه 28 شهریور 1388 - شنبه 28 شهریور 1388 و ساعت 04:51 ب.ظ

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


باز.......

ارسال شده در شنبه 28 شهریور 1388 - شنبه 28 شهریور 1388 و ساعت 04:26 ب.ظ

باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد

باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی

صدا

باز  همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا

باز  اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه

استوار

باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ

انتظار

باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت

سرمه ای شود برای دردهایش

باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای

زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی

باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر

بلندای دلهای منتظر

باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی

تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک

نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود

تا انهنگام که تو را بیابد  

ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


ای خدا

ارسال شده در جمعه 20 شهریور 1388 - جمعه 20 شهریور 1388 و ساعت 10:57 ب.ظ

توی خلوت پرازهمهم ام که صدای به صدات نمیرسه

اگه میتونی منو دعا بکن منکه دستم به خدا نمیرسه

اسموناارزونی پرندهاجای اسمونا یه قفس بده

همه داروندارموبگیرهرچی بودمودوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصدنرسیدمن هزارو یه شبه معطلم

تاته جاده دنیارفتموبازم انگارسرجای اولم

چرا دنیا باتمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت

پای هرچی که دویدم اخرش حسرت داشتنشوتودلم گذاشت

سر روی شونه های روزگار قداین فاصله هق هق میکنن

دارم از ثانیه ها سیر میشم دارم از دوری تو دق میکنم

پشت خنده های مصنوعی ما دل به این بغض گلوشکنده

روزگار سردموورق بزن دست مهربونتو به من بده

گم شدم توی شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره

منو با خودت ببر به روشن اخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره

هی لک زده دلم واسه یه هم زبون شیشه دل همه سنگ شده

میدونی دلیل گریه هام چیه ای خدا دلم واست تنگ شده

ای خدا دلم واست تنگ شده


[ ارسال شده توسط hesan - مرتبط با موضوع ]
[ پیام شما - تعداد پیام ها - لینک ثابت مطلب - 5 ]


مطالب گذشته


copyright © hesan All right reserved
This Template Designed by hesan Copyright © 2005 hesan Theme